ماجرایی که در ادامه می‌خوانید شاید داستان زندگی بسیاری از ما باشد. لطفا این داستان را بخوانید و بگویید دربارۀ آن چه فکر می‌کنید.

***

هنوز هم بعد از این همه سال، چهرۀ ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم.

ویلان پتی‌اف، کارمند دبیرخانۀ اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن...

روز اول ماه و هنگامی‌ که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد‌ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی‌کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که این سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل، پرسید: کدام وضع؟

بهت‌زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا همۀ پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟

گفتم: نه!

گفت: اصلا عاشق بودی؟

گفتم: نه!

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه!

گفت: خاک تو سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره... نه... نمی‌دونم!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای گفت. جمله‌ای که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه!

ویلان گفت: پس سعی کن دست‌کم نصف ماه رو زندگی کنی!